X
تبلیغات
رایتل

اما

ترجمه ی سکوت من / یک لبخند است

زندگی من

مادر بزرگ جوانی اش را آروغ می زد
و پدر بزرگ در عبور از باغچه ی بی انتهای خانه ی ما ، خاطراتش را به دست آلزایمر می سپرد
و من از دندان درد به فلسفه ی بی دوام بودن این زندگی میرسم
و بهانه ای می سازمش برای اشکهایم که درد دارند
و تو

که انگار همیشه متصلی به الکتریسته و ولتاژ

و من دچار برق زدگی می شوم با نگاهت 


بوی جزغالگیم گندتراز بوی آروغ مادربزرگ است 


با دهان ذوب شده ام پدر بزرگ را صدا می‌کنم:
صبرکن پدر بزرگ
می خواهم با تو به شهر خوشبختی بیایم
شهر آلزایمر

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 11:44 ق.ظ | نویسنده: سعیده | چاپ مطلب 20 نظر

زندگی

زندگی بچه ای است که در جواب گریه اش

کتک می خورد تا ادب شود

و بزرگ می شود

کتک می زند

تا ادب کند

تاریخ ارسال: شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 01:07 ب.ظ | نویسنده: سعیده | چاپ مطلب 11 نظر

تاهلم



همه چیز از یک کلمه شروع شد:

«بله»

 

***

حالا هر روزم به انتظار می گذرد

انتظار لحظه ای که می آیی و انگشتانم را لای دستان بزرگت جای می دهی

آرام و آهسته حرف میزنی

و من می خندم تا تو بخندی

 

***

باید استوار باشم

برای روزهای آینده که اندازه مژه بر هم زدنی است و می گویند اندازه اش  قد یک عمر

برای همه ی آن یک عمر و بر هم زدن همان یک مژه 

گرمی دستانت را همراه می خواهم

 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 04:07 ب.ظ | نویسنده: سعیده | چاپ مطلب 11 نظر
<<   1      2      3     4     5      ...      11   >> صفحات وبلاگ