X
تبلیغات
رایتل

اما

ترجمه ی سکوت من / یک لبخند است

زندگی من

مادر بزرگ جوانی اش را آروغ می زد
و پدر بزرگ در عبور از باغچه ی بی انتهای خانه ی ما ، خاطراتش را به دست آلزایمر می سپرد
و من از دندان درد به فلسفه ی بی دوام بودن این زندگی میرسم
و بهانه ای می سازمش برای اشکهایم که درد دارند
و تو

که انگار همیشه متصلی به الکتریسته و ولتاژ

و من دچار برق زدگی می شوم با نگاهت 


بوی جزغالگیم گندتراز بوی آروغ مادربزرگ است 


با دهان ذوب شده ام پدر بزرگ را صدا می‌کنم:
صبرکن پدر بزرگ
می خواهم با تو به شهر خوشبختی بیایم
شهر آلزایمر

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 11:44 ق.ظ | نویسنده: سعیده | چاپ مطلب 20 نظر