X
تبلیغات
رایتل

اما

ترجمه ی سکوت من / یک لبخند است

برای رنج تو



رخت عزا بر تن کرده ام.

برا ی تو که اگر حتی از سر بی مهری به گوشه ای پرتابت کنم ۷۰ گنج چون تو از این خاک سر به آسمان می ساید.

برای تو عزا گرفته ام.برای تو که  از رنجی که بردی برنج شدی.

برای تو سیاه پوشیده ام که بدانی از رنجت غمگینم.

کشاورزی می گفت: دچار بیماری استرس شده ام.از همین بیماری های جدید که با قدیمی ها بیگانه است.با ماهایی که روزگار در شالیزار سپری می کنیم  و دست در دستان مخملین خداوند می گذاریم.

گیله مرد با غم می گفت :استرس من از چک های پاس نشده ای است که برای رنج این برنج های طلایی داده ام در فصلی که می رفتیم بذرهای طلایی بکاریم.

گیله زن می گفت :اگه گیله مرد از غصه بمیرد چطور رنج نبودنش را تحمل کنم مثل رنج نبودن برنج را.

برای تو غمگینم  چون می دانم که طولی نخواهد کشید که تو نیز نخواهی بود، مثل ابریشم که دیگر نیست، مثل چای که باغداران چای گوشه نشینی را به نوازش برگهایش ترجیح داده اند.

مثل چای که دیگر در چشم هیچ باغداری برغ چیدن چای نیست.

به کجا خواهند برد تو را این بی مهران؟اینان که تشنه لب می گردند بی آنکه آب سرازیر شده ی اطرافشان را ببینند .

می خواهم برای تو بگریم.برای تو که هویت من هستی.من یک گیلانی هستم و گیلانی بی تو یعنی هیچ.

کدام گیلانی خواهد بود که بگوید بی تو می تواند سر کند؟چه کسی دلش برای آوازهای گیله زنان در شالیزار تنگ نخواهد شد:

تو کی دانی مو گالشم رعنای

مختارخانِکه سرگالشم رعنای

سالی سه من روغن کشم رعنای

از گالشی دست نکشم رعنای

مگر جز مخمل سبز تو چیز دیگری چشمان من را نوازش خواهد کرد؟مگر من جز در تو می توانم لطافت خدا را حس کنم؟من با تو و در کنار تو بزرگ شده ام.

شالیزار وطن من است و دستانم و سر انگشتانم تو را تمنا دارد.

بهار با تو شروع می شود که جوانه میزنی، تابستان از تو رنگ می گیرد که پا می گیری.شهریور بی تو چه کند؟ دلش به کدامین طلا خوش باشد  و من؟

و من کمرهای خمیده در رنج تو را می پرستم و می ستایم. پسرکان نوجوانِ ِ آفتاب سوخته در رنج تو را می پرستم و بر چشمان پدربزرگ بوسه می زنم که شبها برای تو دل نگران است.

من غمگین توام .

کاش دستی باشد که دستانت را بگیرد و تو را از سیلی که با خود میبرد نجاتت دهد.

بمان برنج، بمان شالیزار تا بماند گیله مرد، تا بماند گیله زن.

من یک گیله زنم وبه نفس های تو وابسته.

بمان برنج ِ رنج کشیده ی من.

تاریخ ارسال: یکشنبه 8 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 06:25 ب.ظ | نویسنده: سعیده | چاپ مطلب 12 نظر