X
تبلیغات
رایتل

اما

ترجمه ی سکوت من / یک لبخند است

بابالنگ دراز

یه کلاه سیاه، یه عصا، دو تا لنگ دراز و یه سایه‌ی سیاهه سیاه

اینا میشه مواد ساخت یه بابا لنگ دراز

یه بابا لنگ دراز که قلبش بر عکس سایه اش، سفید سفیدِ

اگه مهدیه یه بابا لنگ دراز داشته باشه دیگه بهونه باباشو نمیگیره که مادر نتونه بگه بابا مرده چون خودکشی کرده

دیگه بهونه کفش صورتی نمیگیره که مادر نتونه بگه بابا بیمه نبوده که پول خریدش رو ندارم

دیگه بهونه نگیره مامان پیشم بمون که مادر نتونه بگه باید برم دنبال کار تا از گشنگی نمیریم

 ***

مهدیه، اینجا هیشکی نیست آرزوهای کوچیکت رو که مثل بادبادک توی هوا میرقصن رو برآورده کنه

مهدیه، تو یه بابا لنگ دراز می خوای که نخ بادبادک ها تو بگیره که توی هوا گم نشن

مهدیه، اینجا همه همه ادای بابالنگ دراز بودن رو در میارن، اگه اداشو در نیارن فقط حرفشو میزنن.

مهدیه، تو باید بابالنگ دراز خودت باشی.

باید سایه ات رو بلند کنی.

مهدیه، برات یه بابا لنگ دراز ِ سایه سیاهه قلب سفید آرزو میکنم.

 

 ***

 

پی نوشت: تقدیم به مهدیه که همیشه در سکوتِ عمیق چشمان کوچکش، غم‌ِ ِ  بزرگ ِ  زنان سرزمینم را میبینم و در هلال مژه های برگشته اش، بخت ِ  برگشته‌ی همه ی دخترانِِِ ِ فقرِ همین سرزمین را.

 

تاریخ ارسال: دوشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 03:24 ب.ظ | نویسنده: سعیده | چاپ مطلب 4 نظر

کاکتوس بودن

فکر می کنم شکل کاکتوس شده ام.

در این بی آبی و خشکی ریشه هایم را سخت به این دنیا دوانیده ام و با لجاجت روی زمین ماندگار شده ام.

وقتی تیغ های وجودم روحی را زخمی کرد، به این باور رسیدم که یک کاکتوس شده ام.

روحی که می گفت: "تو یک رز زیبا هستی و گلبرگ های لطیف و عطر خوش رز بودنم را به من یادآور می شد."

تمام تلاشم را می کنم که یک کاکتوس نباشم اما گاهی فکر می کنم کاکتوس بودن خیلی هم بد نیست.

کاکتوس هم می تواند گل بدهد حتی زیباتر از گل یک رز آتشین.

شاید باید برای کاکتوس بودن تلاش کنم.

****

روح مهربان که زخم خورده ی تیغ هایم هستی، کاکتوس، گناهش در تیغ هایش است.تیغ هایش گناهکارانِِ ِ بی گناهند.

کاکتوس ها زخم بر جای می گذارند، طبیعتشان این است.

اما کاکتوس ها هم  مهربان هستند.

 

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 17 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 05:52 ب.ظ | نویسنده: سعیده | چاپ مطلب 3 نظر

من

یکی صریح وساده بگوید

من بی گذشته ی بی دست و پا

سر از زیر کدام بته درآورده ام

که این همه آغشته ام

به بوی غار و مار و گندم و ریواس

 

 

حین بلوغ

من از سه مرد

سه ضربه ی جانانه خورده ام

گمان من این بود

که تخم مرا باد پراکنده روی کعبه ی آمال کهکشان

تا این که سیلی مردی مرا به هوش آورد

و بعد

دیدم که دور خورشید کوچکی

هی گیج می خورم

 

 

بعد

یک نفر که شبیه خودم بود

روی پیشانی ام نوشت:بوزینه

و با صداقت بی شبه اش مرا هدایت کرد

به سمت چراگاه گله های نخستین

و کاش بدانی

چه قدر مایلم احساس له شدنم را

بلندتر از صدای گریه ی ابری گرفته بگویم

وقتی که مرد سومی آمد

و فال مرا دید

و گفت که من

به خودم هم دروغ می گویم

منبع:اشعار رویا زرین

تاریخ ارسال: یکشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 03:50 ب.ظ | نویسنده: سعیده | چاپ مطلب 2 نظر
   1      2   >> صفحات وبلاگ