X
تبلیغات
رایتل

اما

ترجمه ی سکوت من / یک لبخند است

پازل

هر وقت که هوا بارانی بود، مادر اجازه رفتن به حیاط و کوچه را نمی داد.

انگار روزهای بارانی، بازی در کوچه کیف بیشتری می داد  که من پر طمع می شدم برای آن.

کیوان، پسر همسایه همیشه اجازه داشت بیرون از خانه و در کوچه بازی کند، حتی وقتی رعد و برق می آمد.

از خواهرش بیزار بودم، چون می توانست تمام روزها و ساعتها با او باشد و من نه.

پی این افکار لج می گرفتم و مادر که کلافه می شد پازل را برایم می آورد. پازل کوچکی که به زور اندازه یک ورق دفتر مشقم می شد.

 

-         اینم بازی، بنشین و بسازش.

-     چند بار مادر، دو سال است که روزها و ساعتها می سازمش.از بر شدم بس ساختمش.تمامی قطعاتش را حفظم.خورشید کنج سمت راست، علف پایین، گل وسط .......

 

 

و لج می گرفتم و میگرفتم آنقدر که باران بند بیاید، شاید ساعتی بعد و شاید روزی بعد و گاهی روزهای بعد.

 

امروز هر چه تلاش می کنم نمی توانم پازل زندگیم را بسازم.هوا، روزهای زیادی است که بارانی است و من لج گرفته ام.

کیوان، پسر همسایه مان دیگر در هیچ کوچه ای  بازی نمی کند، او مشق زندگی می کند و من نمی توانم پازل زندگیم را بسازم.پازل زندگیم دیگر کوچکتر از یک ورق دفتر مشقم نیست.

سقف دارد، اندازه ارتفاع آسمان .وسعت دارد اندازه دنیا.قطرش اندازه آروزهای من .

مادر، من همان پازل را می خواهم.همان پازل کوچک را.

هوا بارانی است.نمی توانم پازل زندگیم را بسازم.

کی این باران بند می آید؟

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 27 مرداد‌ماه سال 1388 ساعت 12:38 ب.ظ | نویسنده: سعیده | چاپ مطلب 6 نظر

تولد

دستی محکم به پشتم خورد، شروع به گریستن کردم.

این سرآغاز زندگیم در دنیای جدید بود.

25 امین سال این سرآغاز شروع شد.

تاریخ ارسال: جمعه 23 مرداد‌ماه سال 1388 ساعت 12:38 ب.ظ | نویسنده: سعیده | چاپ مطلب 5 نظر

کتابفروشی

یه مدته یک چیز جالب توی زندگیم کشف کردم.

اون چیز جالب اینه: به نظر من هر شخصی که کتاب میفروشه یک موجود مقدسه، حتی به نظرم مقدس تر از مقدسه.کتابفروشی یعنی جایی گرم تر از یک آغوش.

اگر چیزی خلاف عادت  هم بخوام از کتابفروشها ببینم می زارم به حساب اینکه اونم مثل کتابهاست.

مثل قصه های خوب و بد کتابها، شخصیت های درست و نادرست کتابها.

حتی بهشون اجازه میدم مثل هیتلر دیکتاتور باشن،یا مثل شکسپیر عاشق.

گاهی هم مثل سینلدرلا یه دوه باشن یا مثل خوزه های صدسال تنهایی مارکز چندین تا.

 

کتابها رو شامل هر چی که باشن دوست دارم ، مثل کتاب فروشها.

 

اگه به همه آدمها به این دید نگاه کنم از هیچ آدمی بدم نخواهد آمد و این جالب تر از همه است.

همه دارای همه خصلت های خوب بد در حد مطلق و نسبی خواهند بود و من به همان شکل دوستشان خواهم داشت.

ممکنه عاشق هیتلرها هم باشم و ....


تاریخ ارسال: یکشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1388 ساعت 08:08 ب.ظ | نویسنده: سعیده | چاپ مطلب 4 نظر
   1      2   >> صفحات وبلاگ